ابزار
واژهی فارسی «ابزار» مفرد است و جمع آن «ابزارها»ست. بعضیها به اشتباه آن را جمع مکسر میپندارند. در عربی «أبزار» به معنی «ادویه» است و ربطی به واژهی فارسی ابزار (وسیله) ندارد.
«رنده یکی از ابزارهای نجاری است». (درست)
«رنده یکی از ابزار نجاری است». (نادرست)
.......
ظاهرا” تغییریافتهی «یه لقمهی چرب کردن» است.ابزار
واژهی فارسی «ابزار» مفرد است و جمع آن «ابزارها»ست. بعضیها به اشتباه آن را جمع مکسر میپندارند. در عربی «أبزار» به معنی «ادویه» است و ربطی به واژهی فارسی ابزار (وسیله) ندارد.
«رنده یکی از ابزارهای نجاری است». (درست)
«رنده یکی از ابزار نجاری است». (نادرست)
از عهدهی… برآمدن
«من از عهدهی این کار برمیآم». (درست)
«این کار از عهدهی من برمیآد». (نادرست)
الزاما”
«الزاما”» یعنی اجبارا” یا بهناچار؛ «لزوما”» یعنی همیشه. بعضیها به اشتباه الزاما” را بهجای لزوما” به کار میبرند.
«سکوت لزوما” به معنای رضایت نیست». (درست)
«سکوت الزاما” به معنای رضایت نیست». (نادرست)
با این تفاسیر
تفاصیل جمع تفصیل (مفصل گفتن) است. «با این تفاصیل» یعنی با توجه به توضیحاتی که داده شد. بعضیها به اشتباه «با این تفاسیر» میگویند.
«با این تفاصیل ظاهرا” مشکل به زودی حل خواهد شد». (درست)
«با این تفاسیر ظاهرا” مشکل به زودی حل خواهد شد». (نادرست)
بدیمن
یمن یعنی مبارکی، خجستگی، میمنت؛ بنابراین «بدیمن» واژهی نادرستی است و به جای آن باید گفت «شوم» یا «نامبارک».
بینظیرترین
«شعبدهباز بینظیر دنیا». (درست)
«بینظیرترین شعبدهباز دنیا». (نادرست)
تصدیگری
تصدی یعنی متصدی و عهدهدار بودن و نیازی به پسوند «- گری» ندارد.
«کاهش تصدی دولت در امور کشور». (درست)
«کاهش تصدیگری دولت در امور کشور». (نادرست)
تکدیگری
تکدی یعنی گدایی و نیازی به پسوند «- گری» ندارد.
«مبارزه با پدیدهی تکدی». (درست)
«مبارزه با پدیدهی تکدیگری». (نادرست)
جبلالطارق
جبل طارق (Gibraltar) تنگهای بین اسپانیا و مراکش (مغرب) است. سردار عربی به نام طارق بن زیاد در سال ۹۲ هجری قمری / ۷۱۱ میلادی به آنجا لشکرکشی کرد. «طارق» از آن دسته نامهای عربی است که بدون «الـ» به کار میروند؛ مانند محمد و علی. در فارسی معمولا” به اشتباه بهجای جبل طارق میگویند جبلالطارق.
جد و آباد
واژهی عربی «آباء» (جمع أب) به معنی «پدران» است که آن را در ترکیب عطفی «آبا و اجداد» داریم. اما ترکیب عطفی «جد و آبا» به غلط به صورت «جد و آباد» رایج شدهاست.
چشمشو گرفتن
وقتی میخواهید بگویید چیزی برایتان جذاب و قابلتوجه بوده، میگویید «فلان چیز چشممو گرفته»؛ یعنی آن چیز چشم (نگاه) شما را به خود جلب کردهاست. اما بعضیها به اشتباه جای فاعل و مفعول را عوض میکنند و میگویند «چشمم فلان چیزو گرفته».
خفهخون
این واژه هیچ ربطی به «خفه» و «خون» ندارد و در واقع تغییریافتهی واژهی عربی «خفقان» است! خفقان در عربی یعنی تپش قلب.
ساعت حموم
این اصطلاح در اصل «صحت حمام» بوده؛ یعنی امیدوارم استحمام مایهی صحت و تندرستی شما باشد.
ساعت خواب
این اصطلاح در اصل «صحت خواب» بوده؛ یعنی امیدوارم خواب مایهی صحت و تندرستی شما باشد.
سرکوبی
سرکوبی نادرست است؛ به جای آن باید گفت «سرکوب».
«سرکوب مخالفان». (درست)
«سرکوبی مخالفان». (نادرست)
سینجین کردن
سین حرف اول واژهی «سؤال» و جیم حرف اول واژهی «جواب» است؛ بنابراین شکل صحیح این اصطلاح «سینجیم کردن» است.
شامل
«قانون سربازی شامل زنها نمیشود». (درست)
«زنها مشمول قانون سربازی نیستند». (درست)
«زنها شامل قانون سربازی نیستند». (نادرست)
عقدهشو خالی کردن
در عربی «عقدة» یعنی گره و اصطلاح روانشناختی «عقده» هم معادل واژهی انگلیسی complex است. بدیهی است که گره را میبندیم و باز میکنیم و هرگز آن را خالی نمیکنیم! بنابراین وقتی میخواهیم بگوییم فلانی تلافی عقدهاش را سر من درآورد، باید گفت «عقدهشو سر من باز کرد»، نه «عقدهشو سر من خالی کرد».
علامه
علامه لقبی است که به بعضی از بزرگان دادهاند. بین این لقب و نامی که پس از آن میآید نباید کسرهی اضافه گذاشت؛ بنابراین مثلا” «علامه دهخدا» صحیح است، نه «علامهی دهخدا».
«علامه مجلسی». (درست)
«علامهی مجلسی». (نادرست)
علف خرس
«مگه پول علف خرسه که همینطوری بهت بدم؟!» ظاهرا” «علف خرس» تغییریافتهی «علف هرز» است که بیارزش است.
فکل
فکل (faux col) در فرانسوی یعنی یقهای که با دکمه به پیرهن وصل میشود. اما فکل در فارسی معنی پاپیون یافتهاست. در سالهای اخیر هم مردم فکل را با کاکل اشتباه گرفتهاند و آن را به معنی موی مرتبشدهی جلو سر به کار میبرند! این انحراف کاربرد ظاهرا” ناشی از همآوایی هجای آخر دو واژهی کاکل و فکل است.
کاسهای زیر نیمکاسه بودن
یعنی برنامه یا نقشهی پنهانی در کار بودن. در این اصطلاح جای کاسه و نیمکاسه عوض شده؛ یعنی شکل صحیح آن «نیمکاسهای زیر کاسه بودن» است. شاعری فرموده:
یک دم سر من از سر زانو جدا نشد/ اینجا به زیر کاسه بُوَد نیمکاسهای
که در آن سر بر زانو گذاشتهی خود را به کاسه و زانو را به نیمکاسه تشبیه کردهاست.
گاهی وقتها
بهجای آن باید گفت «بعضی وقتها» یا «گاهی».
لام تا کام حرف نزدن
لام نام یکی از حروف الفبا و کاف هم نام حرفی دیگر است و این اصطلاح در اصل «لام تا کاف حرف نزدن» بوده. جالب آنکه در این اصطلاح ترتیب الفبایی هم رعایت نشده، چون کاف قبل از لام است! حق این بود که بگویند «کاف تا لام حرف نزدن».
لزومی به… نبودن
«تکرار لازم نیست». (درست)
«تکرار لزومی ندارد». (درست)
«لزومی به تکرار نیست». (نادرست)
مبتلابه
مبتلا یعنی گرفتار و مبتلابه یعنی چیزی که آدم گرفتار آن است، یا به عبارتی گرفتاری، مشکل. بعضیها به این تفاوت دقت نمیکنند و مبتلابه را به معنی مبتلا میگیرند.
«اعتیاد مبتلابه بسیاری از جوانان است». (درست)
«بسیاری از جوانان مبتلابه اعتیادند». (نادرست)
مثل مرغ پرکنده
مرغی که سرش را بریدهاند (کندهاند) در حال جان کندن به شدت تقلا میکند؛ به همین دلیل وقتی میخواهیم بگوییم کسی به شدت بیتاب است میگوییم «مثل مرغ سرکنده است». اما بعضیها به اشتباه به جای سرکنده «پرکنده» میگویند.
مشتومال
شکل صحیح این واژه «مشتمال» است، یعنی مالیدن با مشت یا دست.
مضمون کوک کردن
«مردم پشت سرش بدگویی میکردن و براش مضمون کوک میکردن». شکل صحیح این اصطلاح «مزقون کوک کردن» است. مِزقون یا مِزقان به معنی ساز موسیقی است که آن را کوک میکنند. بدیهی است که ساز را میتوان کوک کرد، نه مضمون را.
ملکالشعرای بهار
ملکالشعرا (شاه یا سرور شاعران) لقبی بود که به محمدتقی بهار دادهبودند. این لقب و نام بهصورت «ملکالشعرا بهار» (بدون کسرهی اضافه) صحیح است، نه «ملکالشعرای بهار».
ناغافل
به معنی ناگهان و غافلگیرانه به کار میرود: مأمورا ناغافل ریختن همهرو گرفتن.
ساخت این واژه نادرست و درواقع برعکس منظور گوینده است.
ناگزیر
گزیر و ناگزیر از قدیم با حرف اضافهی «از» به کار رفتهاند. وقتی میگویند «از فلان چیز گزیر نیست»، یعنی آن چیز ضروری است و باید باشد. این کاربرد معادل «لا بدّ مِنه» در عربی است:
از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست/ آری درخت را بُوَد از آب ناگزیر (منوچهری)
آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست/ هست از همه گزیر و ز الله ناگزیر (سوزنی)
امروزه به اشتباه مثلا” میگویند «ناگزیر به قبول شرایط شدم»؛ در حالی که باید گفت: «ناگزیر از قبول شرایط شدم». اما درست است اگر بگوییم «مجبور به قبول شرایط شدم»؛ چون «مجبور» با حرف اضافهی «به» به کار میرود.
«ناگزیر از رفتن بودم». (درست)
«ناگزیر به رفتن بودم». (نادرست)
نفوس بد زدن
یعنی پیشبینی شوم کردن. این اصطلاح باید «انفاس بد زدن» باشد؛ چون انفاس (نفَسها؛ دمها) جمع نفَس است و نفوس (افراد؛ جمعیت) جمع نفس است. مثلا” میگویند سرشماری نفوس و مسکن.
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود/ که ز بند غم ایام نجاتم دادند (حافظ)
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهای/ آب خضِر ز نوش لبانت کنایتی (حافظ)
نیوزلند
نیوزیلند (New Zealand) کشوری در جنوب غربی اقیانوس آرام است. بعضیها این نام را به اشتباه «نیوزلند» مینویسند که معنیاش میشود «اخبارستان»!
یه لقمهی چپ کردن
:: بازدید از این مطلب : 17576
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0